آرمان یاد گرفته سر کلاس خلاقیت بماند، دم در کلاس بغلش میکنم؛ خداحافظ مامان زود بیا! باشه آرمان خوش بگذره!بعد میروم کتابخانه بغل کلاس... سه ساعت بعد میآیم دنبالش.امروز تصمیم گرفته بود برگردم خانه.دوباره بغل و خداحافظی... از در مجموعه که آمدم بیرون، تپش قلب گرفتم، حالم بد شد... نتوانستم از آن دورتر بروم، نتوانستم دورتر از کتابخانه بروم....به خاله زنگ زدم، به مامان و له آبجی هام.آبجی مارال گفت شاید باید آنجا باشی امروز.برگشتم نشستم جلو در کلاس، یک نگرانی افتاده در جانم...شاید از صبح که بیدار شدم، انگار جایی زلزله شده، انگار اتفاق بدی جایی دارد شکل میگیرد.شاید هم ، این منم که نمیتوانم از آرمانجدا شوم، نه او. ⁴آبان ۹۶...
ما را در سایت ⁴آبان ۹۶ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1402 ساعت: 0:37